روزهایی رسیده که اونقدر از بیماری بیماران دلتنگ بودم و آشفته، که از هر چی پزشکی هست سیر شدم و امروز یکی از اون روزها بود.....خدا کنه پسر بچه مرغ خورده خوب شود و زنده بماند
هنوز هم از بینی های کج بعد شکستگی در امان نیستم....از خونریزی های لوزه....از ترس عصب در ماستوئید....از همه آنچه در کتابها با احتمالات نه چندان زیاد مینویسند